شمارهٔ ۳
صنما بسته آنم که در این منزل تستخبری یابم زان زلف شکسته به درست
درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماستهم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست
دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفتاشک من موج زد و نقش تو از دیده نشست
زشت نقشی بود ار جسم تو نشناسم خوبسخت کاری بود ارکار تو بگذارم سست
گرچه در دیده من نقش خیال تو بماندورچه برسینه من عکس جمال تو برست
بیش در دیده و در سینه نمی جویم از آنکدوش در آتش دورانت نمی دانم جست
سر آن سرو بگردم که چو تو باشد راستپیش آن ماه بمیرم که به تو ماند چست
آمدم کاسته و سوخته اندر بر توکه مرا روی چو بستان تو قبله است نه بست
ای مرا کاسته چون ماه بیفزای اولوی مرا سوخته چون شمع بیفروز نخست