گنج

شمارهٔ ۱۸

دل در طراز حلقه زلفت در اوفتادجان گرچه نقش بست ز دل برتر اوفتاد
در دام طره تو که پر دانه دل استسیمرغ حسن تو چه عجایب در اوفتاد
دل خو گرفته بر رخ و رخساره تو دیدمسکین پیاده بود دلش در بر اوفتاد
گفتم که بر من آید دردا که رایگانبیماری دو چشم تو بر عبهر اوفتاد
خورشید گرد سایه تو ناشکافتههر ذره را هوای تو اندر سر اوفتاد
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبشبر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد
این هم بر این نسق که ز کلک نجیب دینگرچه شبه نمود همه گوهر اوفتاد