شمارهٔ ۱۹
روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتدآن روز همه کار دلم زیر سر افتد
عقلم سر خود گیرد و از پای در آیدصبرم بسر کوی تو از دست برافتد
بر خلق زسرگشته هجران خبر افتددر شهر چو دیوانه تو بی خبر افتد
دیوانه آن ماه توان بود که روزخورشید فلک را ز رخش سایه در افتد
از گریه کنارم شمری باشد پیوستز انسان که چو بر آینه عکس برافتد
گر روی نهد بر من از این روی عجب نیستخود عکس چنین باشد چون بر شمر افتد
شادم من از این گریه که بر خشک نیفتدگر چشم خداوند بر این چشم تر افتد