شمارهٔ ۱۷
عشق بازی صدم افزون افتادلیک زینسان نه که اکنون افتاد
دوست بس طرفه و دلخواه آمدیار بس چابک و موزون افتاد
بر خیال رخ تو کرد گذراشک من زان همه گلگون افتاد
من کم از هیچم و قسمم ز غمشطرفه آن کز همه افزون افتاد
زانکه تا چشم بدش نگزایدچشم نیکوش در افسون افتاد
چکنم با دل پر خون فکارکه از او در جگرم خون افتاد
زلف بر گوش نهد تا گویندکه مه از دائره بیرون افتاد
یارب آن زلف خم اندر خم اوراستار است به من چون افتاد
حسن از دوست چه نالی چندینکانچه افتاد ز گردون افتاد