گنج

شمارهٔ ۴۶

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ر۱۳ بیت
دلم دیوانه گشت از تاب زنجیرتنم بگداخت زین زندان دلگیر
نه شب مه بینم و نه روز خورشیدنه بر من می وزد بادی به شبگیر
زبونم کرد ایام تبه کارتباهم کرد گردون زبون گیر
سرم شد در بهار عمر پر برفدل من در جوانی زود شد پیر
درونم شد ز دست دهر پر دردروانم شد ز شست چرخ پرتیر
چو بی تدبیرم اکنونم چه چارهچو بیچاره شدم اکنون چه تدبیر
مرا در حبس عیشی دست داده ستز یار و رود و جام و نغمه زیر
حریفم گریه آمد جام می اشکسرودم ناله رود آواز زنجیر
نجستم با کسی در کینه پیشینکردم با کسی در مهر تقصیر
به جای شیر مهرم داد دایهکه با من مهر شد چون با شکر شیر
به قدر خود وفا با هر که کردممکافاتم جفا آمد ز تقدیر
چه افتاد ای رفیقان مر شما راکه شد یکبارتان یاد من از ویر
به هم مشفق ترند از آدمیزادبه دریا ماهی و در کوه نخجیر