گنج

شمارهٔ ۳۴

قافیه: ودباد۱۹ بیت
صدر صدور مشرق و مغرب عماد دینای آنکه در کرم چو تو کم سابق اوفتد
ابر از سخای دست تو بارد سرشک درچون گریه های زار که بر عاشق اوفتد
نه در جهان دلی چو دلت غیب دان بودنه در سخا کفی چو کفت رازق اوفتد
خورشید و صبح در خوی خجلت فرو شوندگر پرتوی ز رای تو بر مشرق اوفتد
مه در هوای آنکه شود نعل مرکبتهر مه دو هفته در لوعات دق اوفتد
هر دل که در هوای تو چون تیر نیست راستاز حادثات درگذر نعلق اوفتد
خم کمند قهر تو در گردنش فتدبدخواهت ار ز پارس به المالق اوفتد
گر نیست جز که ناقه صالح ذبیح بهخاصه چو در سرشت گهر فاسق اوفتد
صدرا به بنده نسبت جرمی ست فی المثلچون معنی دروغ که بر سارق اوفتد
افشای این معامله دانی که کی بودروزی که کار باز در خالق اوفتد
چون دین و همت تو درآید درست و راستهر مشکل امور که بر حاذق اوفتد
معلوم رای تست که در زیر طاس چرخدر جام گاه درد و گهی فایق اوفتد
بر من به فضل خود شفقت کن که این زمانبر اهل فضل مثل تو کم مشفق اوفتد
نه هر که آدمیست تواند شدن پرینه نیز جمله حیوان ناطق اوفتد
داده ست شهریار مرا وعده خلاصارجو که با مراد قضا وافق اوفتد
کارم به کام گردد اگر اصطناع توبا لطف عام شاه جهان واثق اوفتد
کید مخالفان ندهد هیچ فایدهعذرا چو در موافقت وامق اوفتد
هر وعده کآفتاب زمین و زمان دهدبی هیچ شک چو صبح دوم صادق اوفتد
با من که همچو عقل محک مروتمآن کن که از مروت تو لایق اوفتد