شمارهٔ ۳۳
چنان لشکرکشی سلطان نداردچنان حوراوشی رضوان ندارد
بدان چستی و چالاکی سواریبه چین و کاشغر خاقان ندارد
فلک دارد مهی چون روی او لیکز لعل و در لب و دندان ندارد
چمن دارد چنان سروی ولیکنرخ خوب و لب خندان ندارد
به مهر و مه رسیدن دارد امکانولی در وی رسید امکان ندارد
دلم دارد بتی دلدار و دمسازولی بی وصل جانان جان ندارد
تنم دارد دلی در غم شکیباولی با درد او درمان ندارد
من سرگشته را شب نیست کز هجرچو زلف خویش سرگردان ندارد
به وصف روی آن دلبند دورانهنرمندی چو من دوران ندارد
در این ایام یک صاحب هنر نیستکه جاه از صاحب دیوان ندارد