شمارهٔ ۲۱
ای خسروی که نام ترا سروران دهراز فخر حرز بازو و نقش نگین کنند
وز آب دیده خاک درت را شکستگانچون مومیائی از پی درمان عجین کنند
وندر سراست خنگ فلک را هوای آنبهر رکوب قدر تو روزیش زین کنند
هر شب به حفظ سکنه عالیجناب توپیکان آسمان همه قصد زمین کنند
کروبیان دعای ترا همچو قرط و طوقدرگوش چرخ و گردن وح الامین کنند
روباه بازیئی بود ار با شجاعتتیادی ز چنگ و پنجه شیر عرین کنند
بیهوده تازیئی بود ار باسیاستتذکری ز قدر و شوکت چرخ برین کنند
جود تو بی ملال ببخشد به یک سئوالنقدی که در خزاین کانها دفین کنند
رای تو بی خلاف ببیند به یک نظرسری که زیر دامن جانها مکین کنند
فرخ رخا رحیم دلا قصه ای بخوانکز استماع آن در و دیوار امین کنند
زیرا که خسروان جهان عفو و مرحمتبیش از دل رحیم و رخ شرمگین کنند
تا چند روشنان فلک بر بساط خاکچون سایه ام سیاه رخ و ره نشین کنند
تا کی به قید هجر تنم را نهند بندتا کی به درد صبر دلم را حزین کنند
جز با تو با کدام کس این ماجرا کنمکآنان جواب من ز ره داد و دین کنند
انگشت و کلک را بشکافم ز طیرگیگر جز ترا خطاب امین و یمین کنند
طوطی زبان خویش بخاید ز غبن و جوربا صعوه گر حکایتی از یا و سین کنند
صدق است کارم ار همه عیب است و گر هنربشنو که صادقان همه تصدیق این کنند
شغلم امانت است اگر نیک اگر بد استآری که راستان همه نامم امین کنند
صافی ست اندرونم اگر ناکس ار کسمصافی دلانم از قبل این گزین کنند
از درد من به خون جگر گریه آورندوز سوز من به دود دل من چنین کنند
خار گلی اگر بخلد دامن مراای بس گلاب دیده که در آستین کنند
اینها مگیر و دور مشو نظم عذب بینکارباب فضل نامش سحر مبین کنند
آب حیات خاک شود پیش این نمطبا لطف او چه نسبت ماء معین کنند
آنکس منم که سحر حلال بیان منبا سحر سامریش قریب و قرین کنند
در من نگر به چشم بصیرت که من کیمصاحب بصیرتان نظر دوربین کنند
گر مرد رحمتم به نویدم امید دهتا اهل روزگار گمان را یقین کنند
ور اهل لعنتم به سیاست خطاب کنتا نام خاکسارم همه دیو لعین کنند
فتراک دولت تو مرا دستگیر بسآری خود اعتصام به حبل المتین کنند
یک پشت گرمی از کرمت بس بود مراگرچه مرا فسرده دلان پوستین کنند
زیبد اگر مبرد عفوم دهی نه شغلمحروریان کجا طلب انگبین کنند
آنانکه که از تجرع کوثر شوند مستکی یاد شور و ذکر نم پارگین کنند
آزاد کن مرا که جهانی ز اهل فضلجان را به منت تو مکرم رهین کنند
آن کن ز مردمی که همه آفریدگانتا آفرینش است ترا آفرین کنند
گویند یک زبان که بزرگان و خسروانمکنت چنین دهند و ترحم چنین کنند