شمارهٔ ۲۰
افتخار جهان ظهیر الدینای جهان را به جان تو سوگند
ای که در مهد عهد نادیده ستدیده آسمان چو تو فرزند
دور آئینه گون سپهر ترانانموده چو آینه مانند
دفع عین الکمال قدر تراچرخ و سیاره مجمرند و سپند
قدمت باد با خضر همراهنفست با مسیح خویشاوند
دم پاکت به معجزی که توراسترسم بیماری از جهان برکند
خلق تو حقگذار و خلق نوازفضل توشه پسند و شهرپسند
چون نپرسی زماجرای رهیکه چه دید از جفا و خصمش چند
ناگزیرم بود که شرح دهمحال جسم ضعیف و حال نژند
تیر قصد آنچنان زدند مراکه به جان و دلم رسید گزند
زآنچه بستند بر بروت رهیشهر پر شد ز طنز و سبلت خند
جگرم را نه آن طپش دادندکه علاجش کنی به سرکه و قند
در مزاج دلم نه آن خلل استکه شفی یاب گردد از ریوند
غبنم این خود نه بس که می بینماز جفای جهان بد پیوند
خرکناس در جل اطلسرخش رستم به زیر پشم آکند
چون کبوتر نشسته ام قانعبه هوای دیار خود خرسند
چون ازین آشیان کنم پروازکه مرا مهر خانه بال بکند
خاصه از خاک پارس کاندر ویآب طوقم شد و هوا پابند
پند دل می دهم به دوری لیکچکنم دل نمی پذیرد پند
قصه یک حاجتم روا گردانکه شدستم عظیم حاجتمند
عرضه کن حال دردناک مراپیش رای شهی و تخت بلند
گو مکن ضایعم که دور فلکناورد چون منی دگر به کمند
گر توان کرد کار من بگذارورنه مردانه همتی دربند