گنج

شمارهٔ ۱۹

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ینکنند۳۵ بیت
ای بحر براعت که ضمیر تو جهان رادائم به عطا لولو منثور فرستد
کلکت در ناسفته به اقطار رساندطبعت زر ناسخته به جمهور فرستد
نظمی که فرستادیم از روی تفضلزانهاست که خورشید به گنجور فرستد
آری چه شود کم اگر آن گلبن دولتبوئی به دل خسته رنجور فرستد
زان خلق معطر چه کم آید که نسیمینزدیک یکی عاشق مهجور فرستد
در حوصله این دل مهموم نگنجدنوباوه کز آن خاطر مسرور فرستد
کس هسته شهباز به دراج نمایدیا طعمه سیمرغ به عصفور فرستد
دل خواست که ترتیب دعائی کند از صدقوانگه سوی آن ساحت معمور فرستد
عقلش ز سر طعنه قفائی به سزا دادیعنی که کس آن خدره سوی طور فرستد
بر ماه چه منت بود ار ابر به نوروزاز هاله ورا خرمن کافور فرستد
در علم عطارد چه فزاید گرش از جهلاستاد لغت تخته مسطور فرستد
باشد ز در خنده چو چوبک زن لوریخاتون فلک را دف و طنبور فرستد
چون سایه سیه رو بود آن کز مه نخشبخورشید جهان را مدد از نور فرستد
کیوان نشود مفتخر از رای به یاریشآنکس که به تو رقعه ناجور فرستد
آن مستی غفلت بود آنکو به تقربنزدیک خضر جرعه مخمور فرستد
از ساده دلی باشد کز ماک ده شوخلختی جگر سوخته زی حور فرستد
شینی بود از خرمگسی قطره شوریزی خانه شش گوشه زنبور فرستد
کی بر طبق بید بر خوشه پرویندهقان خرف خوشه انگور فرستد
پیروزی از آنکس نتوان داشت طمع کوپیروزه کرمان به نشابور فرستد
کس نسخه نقش در گرمابه به تحفهبر دیبه چینی سوی فغفور فرستد
آنجا همه از عقل شنیده دل و این نظممر شاه سخن را به چه دستور فرستد
جان علی و جسم حسین و دل زهراکز روضه رسولش سوی جان نور فرستد
آن خسرو سادات که چرخش به سعادتاتمام سیادت را همه منشور فرستد
ای بحر گهرزای که موج تو عدو رااز نکبت نکبا سوی در دور فرستد
قانع شو ازین خاک به یکذره ز اخلاصکز جان به مهر آمده میسور فرستد
تقصیر مدان گر رهی از کثرت اشغالنزدیک تو این قصه مسطور فرستد
استاد سخندانی و کی عیب نمایدبا قطعه اگر جایزه مزدور فرستد
از خوان وی این ماحضری سرد نمایدخاصه چو زمستان ز ره دور فرستد
تو گرم مزاج کرمی وز ره حکمتشاید که به وارد سوی محرور فرستد
ترسد که دلش سرد شود کز دل تنگشمر صدر ترا تفته مصدور فرستد
آن به که ثناهای ترا خفیه سرایدو اوراد دعاهای تو مستور فرستد
تا شام ابد بخت تو بیدار بمانادتا چرخ ز خور سایه به دیجور فرستد
برکام جهان باش تو منصور و مظفرتا خور به جهان رایت منصور فرستد
خصمت شده در خواب شبی تا دم صبحیکایام به بالینش دم صور فرستد
از قدر قدر روزی تو جام طرب بادتا واهب جان روزی مقدور فرستد