گنج

شمارهٔ ۲۲

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ینبود۲۹ بیت
پناه ملک جهان شهریار روی زمینتویی که حکم تو بر آسمان روا باشد
جواب امر ترا آسمان دهد لبیکاگر چو کوه سما قابل صدا باشد
سپهر جاده مقصود خود نیابد بازگرش نه پرتو رای تو رهنما باشد
سخای ابر ازان بر جهان محیط آمدکه با مروت طبع تو آشنا باشد
عذار ابر بهاری ازان عرق گیردکه از سخاوت دست تواش حیا باشد
همیشه تابع تدبیر تو بود تقدیرمدام نایب شمشیر تو قضا باشد
به جنب قدر تو افلاک نه دقیقه بودبه پیش رای تو خورشید چون سها باشد
سر عدوت چو گشنیز ازان بود بی مغزکه سرگذشتش تیغ چو گند نا باشد
در آب خنجر آئینه پیکرت پیداستکه تا به گردن بدخواه در شنا باشد
ز نیزه تو دلیلی مبرهن است بر آنکه مرگ خصم تو در چنگ اژدها باشد
ز عشق حضرت تست آنکه دیده های فلکچو چشم عاشق پیوسته درسها باشد
جهان پناها سطری ز حال من بشنوکه از شیندن آنت ثوابها باشد
جواب آن به بزرگی و لطف بازم دهچنانکه از کرم چون توئی سزا باشد
به بنده نسبت جرمی ست دور از اندیشهکه آن نه شیوه ابنای جنس ما باشد
ندیده جور کس از من چرا جفا بینمکسی که جور کند درخور جفا باشد
صواب نیست مرا عشق نیکوان پس ازینوگر جهان همه پرلعبت ختا باشد
ولی رسول به هر حال دوست باید داشتاگرچه طعنه حساد در قفا باشد
من و دونان و کتابی و کنج مدرسه ایاگر دو عالم بر شغل پادشا باشد
بلی ز دامن جاهت جدا ندارم دستگرم به ضرب مثل جان ز تن جدا باشد
مرا به مدح تو بیتی هزار مسطور استبه نام و ذکر تو مشهور هر کجا باشد
ز پارس بگذر اگر در عراق برخوانندمرا ثنای جمیل و ترا دعا باشد
هر آنکسی که شناسد مرا به چاکریتچو بیندم به چنین حالتی خطا باشد
به درگه تو ازان کردم التجا صدبارکزان پسم به همه حال ملتجا باشد
من از برای شرف مدحت تو گستردمنه بهر آنکه مرا صلت و عطا باشد
چو آفتاب سخای تو ظاهر است ولیکمرا عنایت تو به ز کیمیا باشد
در این گنه که نکردم مرا شفیع تو باشدکه تا شفیع تو در عرش مصطفا باشد
مگر مرا به تو بخشد شه جهان ورنهمجال و زهره و یارای این کرا باشد
تو اسب ده ده و زر بدره بدره می بخشیاگر خری بتو بخشند هم روا باشد
بقای عمر تو بادا چنانکه تا به ابدزمانه را به وجود توالتجا باشد