گنج

شمارهٔ ۱۱۲

دوش با عقل دوربین گفتمکای مبرا ز سهو و کژبینی
مایه جان ز راه ترتیبیدایه تن ز روی تزئینی
حاکی غیب گویمت و آنیماحی عیب خوانمت واینی
کیست کاندر زمانه بدسازنیک مردی و مردم آئینی
پیشه کرده ست و زان نگردد بازبه بدآموزی و بدآئینی
یادش ار در دیار کفر رودمحو گردد نشان بی دینی
شیر اگر نام او برد دهنشناف آهو شود به مشکینی
خلق و خلقش چو دین به دلخواهیفعل و قولش چو جان به شیرینی
مرکب کبریاش را هر مهپیکر ماه نو کند زینی
بر بساط فلک به طوع کندشاه فرزانگانش فرزینی
عقل گفتا ملک نهادی هستزبده نوع مائی و طینی
گفتم از نام او نشان ده گفتافتخار افتخار قزوینی