گنج

شمارهٔ ۹

۸ بیت
دیدم چو باغ دل را، بی عارضت صفا نیستگل گفتمت ولیکن گل چون تو بیوفا نیست
بنشین ببزم اغیار چون گل که در بر خارزیرا که از تو ای یار، این شیوه خوشنما نیست
من نیستم چو بلبل، کز غم کنم تحملزیرا که موسم گل، گلچین یکی دو تا نیست
شد هرکه بر تو مایل، کی گردد از تو غافل؟چون در قلمرو دل، غیر از تو دلربا نیست
فیض دمت نهانی بر تن دمیده جانیچون نکهتی که آنی از برگ گل جدا نیست
من آنچه از غم عشق دیدم بعالم عشقجز نزد محرم عشق، اظهار آن بجا نیست
گیرم ز بی‌حضوری سر زد ز من قصوریدوری مکن، که دوری، دیگر به ما روا نیست
(صابر) وصال یاران حیف است مغتنم دانهمواره در گلستان، گل زیردست و پا نیست