شمارهٔ ۸
رخ تو، آینه دار جمال جانان استکه حسن شهرت گل شاهد گلستان است
رخت ببرج ملاحت ز فرط جلوه گریهزار مرتبه بهتر ز ماه تابان است
دلی که روز ازل جلوه گاه روی تو شدچو مهر، تا به ابد روشن و درخشان است
کسی که دل ندهد بر تو، صاحبدل نیستکسی که صاحبدل نیست، کم ز حیوان است
عذاب و رحمت اصحاب عشق دانی چیستغم و نشاط شب و روز وصل و هجران است
کند حکایت خونین دلان وادی عشقدهان غنچه در آن لحظه ای که خندان است
مرا فضای جهانی بود به پیش نظرکه این جهان به برش تنگتر ز زندان نیست
نصیب مردم روشندل است عریانیچنانکه پیکر خورشید و ماه، عریان است
بهار در همدان با طراوت است و دریغ!که (صابر همدانی) مقیم تهران است