گنج

شمارهٔ ۱۰

۷ بیت
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن استما ارادت پیشه گان، را چشم خاطر روشن است
آسمان گر روز و شب روشن بود از مهر و ماهبزم ما از روی باران معاشر روشن است
همدم شب زنده داران شو، که روشندل شویشب دل آئینه از شمع مجاور روشن است
هرکجا بگذاشت پا، جانانه بنهادیم چشمچشم ما عشاق، زین کحل‌الجواهر روشن است
کاملان را فیض‌بخشی ز ابتدا تا انتهاستروز را خورشید رخشان تا به آخر روشن است
تا دم آخر مده کالای دینت را ز دستچونکه چشم دزد اغلب بر مسافر روشن است
در فنون شعر و حسن ابتکار و لطف نظمبعد (صائب) دیدهٔ یاران به (صابر) روشن است