شمارهٔ ۴۷
اگر فکر دل زاری نکردیبه عمر خویشتن، کاری نکردی
تو را از روز آزادی چه حاصل؟که رحمی بر گرفتاری نکردی
نچینی گل ز باغ زندگانیگر از پائی برون، خاری نکردی
تو را زآن رنجه میدارند اغیارکه هرگز خدمت یاری نکردی
ستمگر، بر سرت ز آن شد مسلطکه خود دفع ستمکاری نکردی
کسی در سایهٔ لطفت نیاسودبه گیتی کار دیواری نکردی
سزاوار از تو باشد حقشناسیچرا کار سزاواری نکردی؟
شدی مغرور روز روشنی چنددگر فکر شب تاری نکردی
ز مردم هرگز آزادی نبینیاگر بر مردم، آزاری نکردی
بود حال تو پیدا نزد (صابر)به ظاهر گرچه اظهاری نکردی