شمارهٔ ۴۵
در این زمانه نخواهم شد آشنای کسیچرا که رنگ ندارد برم حنای کسی
در آن دیار، که کس تب برای کس نکنددگر چگونه توان مرد از برای کسی؟
کنون که نیست وفا در نهاد نوع بشرمباش منتظر وعدهٔ وفای کسی
گرت هواست که چینی گلی ز باغ مرادرضا مشو که رود خار غم به پای کسی
از این سپس نتوان گفت (صابرم)، صابرکسی بود، که نمینالد از جفای کسی