گنج

شمارهٔ ۴۴

۶ بیت
تو را گفتم که همچون جان شیرین، همدمم باشینه با اغیار بنشینی و سر بار غمم باشی
سخن با چهره ی بگشاده گو، ابرو مکش در همچرا تا ماه شادی مانده، ماه ماتمم باشی؟
ز مجرم نقطه ای بر دار و ما را محرم دل کنچرا مجرم شوی، تامیتوانی محرمم باشی
در این عالم به محبوبت سپردم تا تو نیز ایدلدر آن عالم گواه صادق این عالمم باشی
درآ، در رشتهٔ نظم ای مرا اندیشهٔ روشنکه روزی ترجمان روزگار مظلمم باشی
تو را ای کاخ صبر، آباد کردم تاشدم (صابر)که در راه محبت تکیه گاه محکمم باشی