شمارهٔ ۴۳
صلح در هر جا نهد پا، میرود جنگ از میاننام هر جا حکمفرما شد، رود ننگ از میان
هرکجا سنگیندلی باشد، دلی نبود درستعمر چندین شیشه برخیزد به یک سنگ از میان
نفس، کم کم رهزن دینت شود، او را بکشدزد، خرمن را برد یک چنگ یک چنگ از میان
گر تو در غفلت نباشی، کی شوی مغلوب نفس؟میش غافل را برد گرگ قوی چنگ از میان
در گلستانیکه یک گل لاله وش باشد دورنگمیرود حیثیت گلهای یک رنگ از میان
ایها العشاق! مگذارید در شبهای عمرگوی سبقت را برد مرغ شباهنگ از میان
روی یار ار طالبی، دل از کدورت پاکداررفته رفته میبرد آئینه را زنگ از میان
غنچهٔ این باغ ربالنوع دلتنگی بودکی به عشرت خیزدم نام دل تنگ از میان؟
هر که را گفتم که با من رو می روم است اینعاقبت دیدم برآمد زنگی زنگ از میان
گر نمیخواند این غزل (صابر) میان انجمنخلق میگفتند: دیگر رفته فرهنگ از میان