شمارهٔ ۴۲
بی سبب نیست که تنگ است دل غافل مندستبردی زده آن غنچه دهان بر دل من
زلفش از کارم اگر عقده گشائی نکندمن بر آنم که کسی حل نکند مشکل من
شرح خون جگر و داغ دلم خواهد دادآن گل لاله که روید پس مرگ از گل من
دست و پا حیف نکردم ز پی کشتن نفسپیشتر زآن که شود نفس دغل قاتل من
حاصلی گر بنظر میرسد از عمر منتباری ای آتش غم آن تو و این حاصل من
هست تا شعله ی آهم، برو ای پرتو ماهنیست محتاج چراغ دگر محفل من
من یکی زنده دل و خلق جهان مرده پرستنیست جای عجب ار نیست کسی مایل من
خجلت مال نبودن کشدم در بر دزدکه تهی دست چرا می رود از منزل من؟
(صابر) امید که در انجمن افتد مقبولنزد ارباب سخن گفتهٔ ناقابل من