گنج

شمارهٔ ۴

۹ بیت
جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش رادر ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
ظاهر و باطن نکویی را دریغ از ما مدارگل دریغ از کس ندارد رنگ و بوی خویش را
عقده از زلف تو بگشود و بکار من ببستتا بدست شانه دادی تار موی خویش را
منکه دل بود از برایم چاره جو در هر غمیگم براه عشق کردم چاره جوی خویش را
هرکسی را نفس می‌باشد عدوی جان، ولیکوای بر آن کس که نشناسد عدوی خویش را
یک در از جنت به روی خویشتن بگشاده استآنکه عمری داشت نیکو خلق و خوی خویش را
گر کسی بر خرمن مردم چو موران داشت چشمکی تواند بست پای هرزه‌پوی خویش را
نیک و بد چون ثبت می‌گردد به دیوان عملبهْ که بربندی زبان یاوه‌گوی خویش را
آرزوی مهر، (صابر) از کسی در دل مدارورنه خواهی برد در گور آرزوی خویش را