شمارهٔ ۳۹
خرم آن روز که بودیم من و او با همکرده بودیم به سانِ تن و جان خو با هم
در میان من و او بود اگر فاصلهایاینقدر بود که بین گره و مو با هم
حیف و صد حیف که نگذاشت فلک تا من و دوستساعتی را بنشینیم به یک سو با هم
گر نه از سرو قد دوست نشان میجویندپس چرا فاختگانند به کو کو با هم؟
گریه بایست بر آن جمع پریشانی کردکه نباشند دمی یکدل و یکرو با هم
چه زیان داشت گر از روز ازل میکردیمعدل را پیشه به مانند ترازو با هم؟
دور شو دور ز بزمی که در آن بنشیننددو سخنچین بداندیش جفاجو با هم
هر گلی را ز ازل رنگی و بویی دادندگرچه هر لحظه خورند آب ز یک جو با هم
صابر! از فرط شعف دست برافشان، که شدندشاد زین طرفه غزل خواجه و خواجو با هم