گنج

شمارهٔ ۴۰

۱۵ بیت
تا شد سرم ز آتش سودا گرمهمواره باشدم دم گویا گرم
تفتیده‌تر ز کورهٔ حدادیمباشد ز آه سرد، دم ما گرم
آنسر، که شور عشق و جنون داردکی می شود ز نشأه ی دنیا گرم؟
تا از شراب عشق توان شد مستسر را مکن ز نشئه ی صهبا گرم
آخر فسرده میشود و تاریکآندل که شد بساغر و مینا گرم
در حسن خلق و خدمت نیکان کوشتا باشدت ز خون، رک و اعضا گرم
در فکر بزم سرد فقیران نیستآن را که هست منزل و مأوا گرم
افسرده ات کند سخن ناداندل را کن از مصاحب دانا گرم
فرصت اگرچه بهر چه تماشا نیستکرد این جهان سرت بتماشا گرم
گویند: وقت کوچ بود، برخیزتا می‌رود کسی که کند جا گرم
زین زندگی اگر نشدم دلسردپشتم بود ز همت والا گرم
حواله‌وار گشته به هر دوریبا دست دیگری است سر ما گرم
فردا که حسن گل چمن آرا شدگردد بنغمه بلبل شیدا گرم
توصیف زلف پرشکنت کردمگردید بزم ما شب یلدا گرم
(صابر) بخانقاه طلب عمری استهستیم از محبت مولا گرم