شمارهٔ ۳۸
ز دوری تو، ملالی که داشتم، دارمدلم فسرده و حالی که داشتم، دارم
اگرچه با شب هجران گرفته خو دل منامید روز وصالی که داشتم، دارم
چو از خیال تو فارغ نمی توان بودنبه دل هنوز خیالی که داشتم، دارم
دگر، نه سیر گلستان رواست بی تو مرادگر، نه آن پر و بالی که داشتم، دارم
به عمر خویش نیاسودهام ز طعن رقیبکنون چو پیش، وبالی که داشتم دارم
نشاط هر دو جهان رو کند اگر به دلمغم بدیع جمالی که داشتم، دارم
زمانه نیست به تغییر خوی من قادرهمان خجسته خصالی که داشتم دارم
چو بدر نیست مرا سیر قهقرا صابرهنوز حد کمالی که داشتم، دارم