گنج

شمارهٔ ۳۳

۸ بیت
هرچه می‌گردد سر زلف تو لرزان بیشترمی‌شود جمعیت دل‌ها پریشان بیشتر
شب به یاد طره‌ات با دل کشاکش داشتمزین کشاکش، دل پریشان شد، من از آن بیشتر
از دو زلفت تیره‌روزی شد نصیب اهل دلصدمهٔ کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر
نیست زاندوه و غمت دل را پذیرایی دریغمیزبان شاد است باشد هرچه مهمان بیشتر
دیدن ماه رخت بر اشک شوق من فزودجزر و مدّ یم شود از ماه تابان بیشتر
تا نگویی بر رخت آیینه حیران است و بسمن دلی دارم، بود ز آیینه حیران بیشتر
هیچ می‌دانی چرا جان را نثارت می‌کنم؟تا یقین گردد تو را می‌خواهم از جان بیشتر
(صابر) از دامان جانان دست حاجت برمداردرد کم گردد اگر کوشی به درمان بیشتر