شمارهٔ ۲۳
به قصدم ز ابرو و مژگان بتی تیر و کمان داردتو گوئی نیم جانی بر من بیدل گمان دارد
ببزم غیر جا بگرفته و غافل از این معنیکه چون نی از فراقش بند بند من فغان دارد
گله از آه آتشبار دل ای سینه کمتر کنمگر نشنیده ای آخر تنور گرم، نان دارد؟
ز طعن دشمنان کی رنجه میگردد دلم، آریکه نخل بارور، ذوقی به سنگ کودکان دارد
عنان عقل سرکش را به دست عشق ده ای دلکه اشتر، مست چون گردد، مهارش ساربان دارد
ز خود غفلت مکن، از شر نفس ایمن مباش ایدلکه این خاکستر، آتش در درون دل نهان دارد
بگیر امروز دست ناتوانی در تواناییکه در پی نوبهار عمر، آسیب خزان دارد
مپرس از عاقلان احوال (صابر) را اگر خواهیخبر از حال زارش مرغ دور از آشیان دارد