شمارهٔ ۲
تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده راچشم ما حاجت ندارد سرمهٔ ساییده را
خود توانی با دل من آتش عشقت چه کرددیده باشی فی المثل گر موم آتش دیده را
آن که از روی تو منعم میکنم، ماند بدانکز رخ گل، منع سازد بلبل شوریده را
عقدهٔ غم را ز وصلت میتوان از دل گشودگر شبی آرم به چنگ آن طُرّهٔ پیچیده را
تو بخواب ناز و من بیدار و دانند اهل دلوای اگر بیدار باشد در قفا خوابیده را
پس نخواهد داد دلها را، که گلچین در جهانکی بشاخ آویزد از نو غنچه های چیده را؟
(صابر) آسا می توان در صبر کوشد، گر کسینرم سازد رد کف دست آهن تفتیده را