شمارهٔ ۹۹
دل آئینه روی خدا شد چه بجا شدجان نور یقین گشت و دلم تیر بقا شد
صبح آمد و شد همچو رقیب از بر ما رفتظلمت عجبی نیست گر از نور جدا شد
چون خضر سکندر، ز پی آب بقا رفتاندر طلب آب بقا رفت و فنا شد
کس را ندهد آب بقا دست به شمشیرچون آب بقا قسمت شاهان گدا شد
قدقام و قدقال منادیت ندا، داددجال تو گوئی که ز تن سنگ و ندا شد
روح القدسا گوی به ساسان نخستینشاهی جهان وقت من بی سروپا شد
سر، مایل سامان بد، و دل طالب جاناناز گردنم این دین زلطف تو ادا شد
ثابت چو زمین بود بدی اسفل و ادنیچون شد متحرک همه اعلی و علا شد
در مذبحت اسحاق و اسماعیل ندیدیمدیدیم ولی صد چو براهیم فدا شد
با مدعی شوم بداندیش بگوئیداجر تو هدر سعی تو یکباره هبا شد
به گشت طبیبا مرض جان که بد از هجرچون نوش لب لعل تو داروی شفا شد
ما آمد صلحیم و بدائی نشناسیمکی لفظ دعا مدعی کار خدا شد
در ظلمت جهل ابدی بود جهانیروشن ز تو ای نور خدا، ارض و سما شد
از لفظ بدا، در گذر ای خصم چو «حاجب »حاصل چه بجز کذب از این لفظ بدا شد