شمارهٔ ۹۶
در حق تو کس را سر انکار نباشدناحق بود آن کس که به اقرار نباشد
زنهار ز شمشیر زبانت که به میدانکس نیست که پیش تو به زنهار نباشد
گر علم و عمل داری و درویشی و کردارحاجت به زبان بازی و گفتار نباشد
درد و غم هجر تو به دیوار بگویمدانم سرخر، در پس دیوار نباشد
پر شعبده و سحر شود عرصه عالمگر معجز آن لعل درر بار نباشد
بلبل چو زلیخا نکند ناله و افغانتا یوسف گل بر سر بازار نباشد
ما مست و خرابیم و توئی عاقل و هشیارمیخانه ما قابل هشیار نباشد
هان در گرانمایه عشقم به کنار استبازار کساد است و خریدار نباشد
چون عیسی منصور زدم کوس اناالحقدردا که در این دار یکی دار نباشد
دجال براند خرک لنگ به میدانبر اسب اگر حیدر کرار نباشد
«حاجب » به ره مرد، دهد جان گرامیجان دادن بیهوده سزاوار نباشد