شمارهٔ ۹۱
خون من گر خورد آن نوش دهن نوشش باددل بخون همه آلوده لب نوشش باد
مهر و مه عکس رخ و قامت دلجویش بودروز و شب آینه زلف بناگوشش باد
ساخت از شمس و قمر آینه طلعت خویشآفرین بر هنر و زیرکی و هوشش باد
زلف بر دوش بیفکند که از قدرت حسنبار دلهای پریشان همه بر دوشش باد
دامن عصمت آن کس که ز گل پاکتر استیاد وصل تو شب و روز در آغوشش باد
خون عاشق به ستم ریختن انصاف نبودیارب این کینه دیرینه فراموشش باد
در کمین کیست که از آه کند رنجه تنتبسر تیر قضا زلف زره پوشش باد
هر که چون شمع نخواهد که تو روشن باشیدر غمام ابدی افتد و خاموشش باد
کاوس دهر که سودا به دهرش بفریفتروی تو آتش و خال تو سیاووشش باد
آنکه فریاد کس او را نرسد هیچ بگوشپند «حاجب » چو در آویخته گوشش باد