شمارهٔ ۹۰
گرچه بر پیر و جوان دادن جان شاق آمدلیک عاشق به چنین مرحله مشتاق آمد
تو برون ز انفس و آفاقی ای نفس نفیسکی دگر مثل تو در انفس و آفاق آمد
زهر در دست تو چون آب حیات ابد استزهرنوشان تو را عار ز تریاق آمد
از لب لعل و دهان تو شود حوصله تنگطاقت از طاق دو ابرو و لبت طاق آمد
گرچه اغراق تو بس واجب و فرض آسان شدوصف حسن تو صنم خالی از اغراق آمد
نتوان از سر کوی تو جفا جوی گذشتخون عشاق به حدی است که تا ساق آمد
اشک خونین چو، شراب است و دل خسته کبابرزق عشاق تو اینگونه ز، رزاق آمد
عهد و میثاق شکستن نبود شرط وفایار باید همه جا بر سر میثاق آمد
«حاجبا» علم و کمال و هنر و فضل و ادبهر یکی را قلم دست تو مصداق آمد