شمارهٔ ۸۶
آنکه غایب ز نظر بود عیان میگذردتکسواریست عجب گرمعنان میگذرد
هرکجا بگذرد آن خسرو جمشید غلاماز فلک طنطنه شوکت و شان میگذرد
یار چون برق یمانی به سحرگاه گذشتخود تو در خوابی و آن برق یمان میگذرد
گر قرین با تو شود جنگ چه پروای به صلحقرنها باش که اینگونه قران میگذرد
از تسلسل مفکن جام تو ای ساقی بزمدور، زن دور، که این دور زمان میگذرد
ما به جز صلح چه کردیم که آن سختکماناز سر جنگ به شمشیر و سنان میگذرد
بر در پیر مغان هرکه ز جان گشت مکینمیکند همت و از کون و مکان میگذرد
بگذارد قلم از دست اگر «حاجب» ماوصف رخسار تو از حد و بیان میگذرد