شمارهٔ ۸۷
بر سر خاکم اگر یار گذاری بکندروح باز آید و با جسم قراری بکند
هیچ دانی ز چه دامان فلک پرگهر استخواست هر صبح بپای تو نثاری بکند
کرده حایل به رخ آن ترک حصاری خم زلفتا به صبح از شب دیجور حصاری بکند
هر که از عقل زند دم به بر شیفتگانعشق البته به بینیش مهاری بکند
دیگر از گردش گیتی چه تمنا داردعارف ار سیر خزانی و بهاری بکند
دهر چون تخته قضا مهره فلک کهنه حریفکیست مردی که در این نرد قماری بکند
عاشق آن است که در عرصه شطرنج بلادین و دل مات رخ شاهسواری بکند
علم آموز و قناعت کن و عزلت بگزینمرد باید که از این یک دو سه کاری بکند
وقت مردن نبرد حسرت دنیا در خاکورنه هر عربده جو دفع خماری بکند
«حاجبا» سعد شود طالع عالم زین پسکوکب بخت تو گر زانکه مداری بکند