شمارهٔ ۸۵
همچنان تیر که ناگه ز کمان میگذرداز من آن ترک کماندار چنان میگذرد
هرکه را دست دهد منصب ما بوسه یاراز سر تخت جم و تاج کیان میگذرد
تا شبان است در این گله، به راحت گذرانگرگ، سگ را بفریبد چو شبان میگذرد
گر بخواهی به جهان زنده و جاوید شویبه جهان تکیه مکن زان که جهان میگذرد
تن فولادی خود جوشن جان کردم لیکتیر نازش عجب از جوشن جان میگذرد
عشق ورزیدن و جان خواستن از بوالهوسی استهرکه دارد غم جانانه، ز جان میگذرد
هر زیانی که ز عشق است بود مایه سوداین چه سود است، که از سود و زیان میگذرد؟
هرکجا میگذرد، در پیش از دلشدگانبر فلک ناله و فریاد و فغان میگذرد
چه عجب روبه اگر بگذرد از بیشه ماپا نگه دار و ببین شیر ژیان میگذرد
خرمن قدر تو را، گرچه دهد دهر، به بادجو، ز جوزا و که از کاهکشان میگذرد
آن بیانی که معطر کند آن کام و دهانحرف صلح است که ناگه به زبان میگذرد
غیرت ماه فلک بین که روان میآیدعبرت سرو چمن بین که چمان میگذرد
گرچه مرگ از پی پیری است جوان غره مشوکاین بلاییست که بر پیر و جوان میگذرد
هرکه از حسن صور، درک معانی نکندبه یقین آمده است و به گمان میگذرد
در کمین گرچه ز هرسوی کماندارانند«حاجبا» تیر تو، تا پر ز نشان میگذرد