گنج

شمارهٔ ۸۴

۱۰ بیت
مه من تنگتر از پسته خندان دهان داردمسلم چشمه آب بقا زیر زبان دارد
همه سوداست، در باطن قمار عشق و جانبازیولی در قید جان بودن در این بازی زیان دارد
ببین داغ جبین زاهد خودبین وین سحریستمیان جمع حیوانات این حیوان نشان دارد
مگر آن نوگل زیبا شکفت از گلشن وحدتکه هر بلبل در این گلزار فریاد و فغان دارد
بسان مرغ بسمل جان طپد در خاک و خون لیکنبه قاف قرب سیمرغ دل من آشیان دارد
به چشم یار گفتم چیست باعث فتنه را گفتاهزاران فتنه از این صعبتر آخر زمان دارد
تو ای زیبا جوان میدان غنیمت پند پیران راکه پیری هست در عالم که عالم را جوان دارد
نیستان حقیقت را نئی چون من نمی رویدولی در، بند، بندم آتش سوزان مکان دارد
چرا پروانه چون بلبل ز سوز دل نمی تابدمگر ز اغیار جور یار را چون من نهان دارد
چو «حاجب » از چه ای مرغ سحر آه و فغان داریمگر صیاد بی پروا، به دامت قصد جان دارد