شمارهٔ ۷۷
هر آنکه جامه جان در محبتی بدریدبه قد و قامت خود خلعت شرف ببرید
حسود ما همه خر مهره داشت ما همه درازو خرید به خروار و کس ز ما نخرید
چمان چو من بگذر، زان چمن که گرگ در اوستکه آهوی دل ما اندر این چمن بچرید
گه رحیل ز خواب ار تنی نشد بیدارچو رحل ماند به مرحل به کاروان نرسید
کجا دگر، به گلستان پرد، دمی آزاداگر که مرغ گرفتار از قفس بپرید
کجا شود، سر، سرکردگان کسی که به شوقبه جان و سر، بسر کوی سروری نرسید
کسی که فصل جوانی نکرد خدمت پیرنبرد راه به مقصد به مسلکی نرسید
چگونه می شنود صوت مرغ گلشن رازهر آنکه پنبه غفلت ز گوش جان نکشید
بیا چو «حاجب » درویش صلح کل میباشکز اهل حرب کسی بوی مردمی نشنید