گنج

شمارهٔ ۷۰

۱۱ بیت
خورشید اگر زانکه به سیمای تو مانداز چیست به پیش تو تجلی نتواند؟
گر سرو، به پیش قدت از پا ننشینددیگر، به لب جوی کس او را ننشاند
دل خون شد و از دیده فرو ریخت بداماندلبر دل اگر خواست ستاند چه ستاند؟
جان طایر قدس است پرد، در حرم قدسصیاد ار از قفس تن بپراند
تابوت مرا بر سر راهش بگذاریدتا بو که به من دامن نازی بفشاند
ای صبح سعادت بدم از مشرق امیدتا ظلمت غم در همه آفاق نماند
آمد بسرم باز نگیرید عزایشمرکب بگذارید به نعشم بدواند
کی رشته پیمان تو جانا گسلانمگر، زانکه اجل رشته عمرم گسلاند
در میکده عشق طلب نشئه جاویدکاین باده خمار آرد و این عیش نماند
این خودسری از چیست فلک را که ز دامانبذر طرب امروز، به عالم نفشاند
بر «حاجب » این انجمن امروز خدایاچشم بد، و بدخواه زیانی نرساند