گنج

شمارهٔ ۷۱

۹ بیت
نمی‌دانم چرا ساقی به کف ساغر نمی‌گیردسر آمد دور مشتاقان چرا، از سر نمی‌گیرد
رقیبان را نمی‌دانم چرا، از در نمی‌راندغرض آن ماه‌عارض تا کی از جوهر نمی‌گیرد
تو را دامان عصمت گیرد آخر خون مشتاقانز سختی بر دلت چون عجز و زاری درنمی‌گیرد
کسی کز دست او جامی چو جم گیرد در این گلشنگل جنت نمی‌بوید می کوثر نمی‌گیرد
نصیحت کم کن ای ناصِح که عقل و عشق گویندمکزین دلبر در این عالم کسی دل برنمی‌گیرد
عدو کفران نعمت کرد قدر وقت را نشناختچرا تیر قضا کیفر از آن کافر نمی‌گیرد
شب مظلم ز رخسارت چراغ صبح روشن شدچرا، اخترشناس امشب پی اختر نمی‌گیرد
بنای صلح شد محکم اساس جنگ شد در همکه بهرام فلک دیگر به کف خنجر نمی‌گیرد
عزیزان روز و شب «حاجب» به مصر دانش و حکمتفروشد یوسف خود را و سیم و زر نمی‌گیرد