شمارهٔ ۶۲
چند بباید زدن از داد، داددادرس آمد که دهد داد، داد
دکمه علمی که طبیعت گشودبر همه شاگرد و تو شد اوستاد
کس نشناسد دل آزاده راتا نبود با دل آزاد و راد
عشق تو شد باعث رسوائیمزانکه مرا طشت ز بام اوفتاد
تا که شد آئینه تو آفتاببر، مه و انجم همه منت نهاد
هفت ابت شبه و همالی ندیدچار، امت مثل و نظیری نزاد
تا بسر خاک نهادی قدیمگفت فلک بر بزمین خیر باد
نیست سری کز تو نشد سر فرازنیست دلی کز تو نشد پاک شاد
فخر فقیران به تو و فقر تستفقر کیان بود گر، از کیقباد
مهره در این نرد ز ششدر بجستبس به غلط داد حریفم گشاد
ملک سلیمان ز چه بر باد رفتباد برد هرچه بیاورد باد
صلح بنائیست که معمار چرخریخت ورا رنگ و بنائی نهاد
گشت چو نظم تو منظم جهانرفت ز قانون تو قانون ز، یاد
پور، به «حاجب » به جم و کی رسدزاده در، یافت گهر در کناد