شمارهٔ ۶۱
صبح مؤذن چو کرد وصف تو بر بام، دادباده روشن بزن، تا به شب از بامداد
گیتی فرتوت شد باز، به عهدت جواناز سر پیر و جوان سایه تو کم مباد
ای که بود عقل کل طفل دبستان توعلم ز شاگردیت بر همه شد اوستاد
صورت بر دالعجوز گر، به جهانی بتاختگرم شود روزگار، مرد رسد بر مراد
درگه پیرمغان کعبه آمال شدکه خشت او در قدم به عدل بنا نهاد
صلح ز حب و وداد با همه کرد اتحادجنگ چه جانها که داد ز ظلم و عدوان بباد
تا علم علم و عدل صلح برافراخت شدمحنت و زحمت چنان وحشت و دهشت ز، یاد
تا دو، زبان و قلم کرد رقم نام دوستبر دهن مدعی مهر خموشی نهاد
از می وحدت بنوش جامی و جم نو به طبعخسرو پرویز را یاد کن از نوش یاد
خامه «حاجب » نوشت این غزل جان فزاداد فصاحت به دهر طبع خداداد، داد