شمارهٔ ۵۳
هر آنکه واقف دم نیست بی شک آدم نیستنه آدم است هر آنکس که واقف دم نیست
ز جسم رایحه روح می کن استشمامچه حاصل است ز روحی که او مجسم نیست
بروب خانه دل پاک از محبت غیردر این حرم به خدا غیر دوست محرم نیست
ز دست پیر، ستان باده ای که قطره اوبه حوض کوثر و در چاه ژرف زمزم نیست
قسم به ذروه کاخ رفیع حضرت توکه با عریش جلال تو عرش اعظم نیست
علم به علمی و از عالم اعلمی جاناچو تو، به علم و عمل عالمی به عالم نیست
تو را، ز هفت خط جام جم کنم آگاهکه ملک فقر کم از هفت کشور جم نیست
قدم ز ملک قدم در حدوث نه کز توکسی به شهر قدم یک قدم مقدم نیست
به پیش کلب تو چون لابه کرد شیر فلکاز آنکه شیر فلک همچو او معلم نیست
ز بانگ توپ و تفنگم گرفت دل «حاجب »بیا که غیر تو کس صلح را مصمم نیست