شمارهٔ ۵۲
قبله عالم و آدم همه جا کوی من استروی دلها چو، به حق درنگری سوی من است
چشم خونین بگشا تا، به تو گردد روشنکه شعاع مه و مهر از رخ نیکوی من است
آهو، ار نیست به ذات تو بدانی کز عزمقدرت شیر فلک از، رم آهوی من است
کنج عزلت بنشستم ز سخن لب بستملیک دانم همه جا بانگ هیاهوی من است
شد مشام همه پر رایحه مشک و عبیرکه به همراه صبا نکهتی از بوی من است
شعله آتش نمرود و بهشت شدادنکته بسته سر از خلق من و خوی من است
سرو کشمر که بدی معجزه زردشتیبا سر افتاده به پیش قد دلجوی من است
رو، تو در آب نگر مدعیا صورت خودکه دل مرد خدا آئینه روی من است
آبرو نیست و را باب فضاحت حاشازآنکه این آب روان روز و شب از جوی من است
هرچه معجز ز نبی هر چه کرامت ز ولیستهمه سحریست که در خامه جادوی من است
گردن شیر فلک گر نپذیرد زنجیرروزگاریست که در حلقه یک موی من است
معنی عروة وثقی صفت حبل متینموی افتاده ای از حلقه گیسوی من است
طاق محراب و رواق حرم و دیر و کنشت«حاجبا» راکع و ساجد به دو ابروی من است