شمارهٔ ۵۱
هر که زد بر آب و آتش حرق و غرقش باک نیستتنبل و منبل براه عاشقی چالاک نیست
آنکه را در عاشقی از سر رود سودای وصلسر بزیر است ار سر او نیزه و فتراک نیست
آنکه در شبهای هجران ریخت سیل خون ز چشمزیر تیغ از دادن جان دیده اش نمناک نیست
پاکبازی در قمار دوستی مردانگی استبدقماری در حقیقت کار مرد پاک نیست
سرو، و بید از بار آزادند با آن اعتبارباغ را پست و بلندی به ز نخل و تاک نیست
آن بود سر، یا کدوی خشک کز سودا تهیست؟سینه یا سنگ است آن کز تیر عشقی چاک نیست؟
چشم پر آز و دل پر آرزو را در جهانبهره ای جز باد حسرت توشه ای جز خاک نیست
پاک مردان جهان تریاکی حسن تواندهیچ تریاقی به عالم به از این تریاک نیست
مدرک ار حیوان به کلیات نبود عیب نیستکم ز حیوان آدمی زادیست کش ادراک نیست
گر در افلاک است چون خورشید یا مه آیتیکوکبی «حاجب » به کف دارد که در افلاک نیست