شمارهٔ ۳۲
ای امم را سر بسر مالک رقابشرمگین ماه از رخت چون آفتاب
ساخت تا نقاش قدرت نقش توحسن یوسف گشت چون نقشی برآب
هر که دیدت رخ به بیداری به روزآفتاب و مه به شب بیند به خواب
شد شرنگ از لعل نوشین تو شهدگشت آب از آتشین رویت شراب
در فراقت خون دل لخت جگرعاشقان را آن شراب است این کباب
کشوری آباد را، ویرانه کرداختلاف رأی و جور انقلاب
سر، به پای صلح کل باید نهادتا از او آباد گردد هر خراب
با بتی مهوش صبوحی کش به صبحپیش کز رخ شمس برگیرد نقاب
بهر شیرین، خسرو، ار فرهاد کشتتلخی شیرویه کرد او را عقاب
سر نهادن بر سر سودای عشقمنصبی عالیست سر از وی متاب
بی حسابی های عالم نیست شددر حساب مالک یوم الحساب
از ثعالب شد تهی میدان مکرحیدر صفدر برون آمز زغاب
در حجاب وهم «حاجب » تا بکیای خوش آن روزی که برگیری حجاب