گنج

شمارهٔ ۲۵

۹ بیت
برفت آن مه بی مهر از کنار امشبکنم ز جان و تن و عمر خود کنار امشب
بدین امید که گیرم عنان مرکب اوپیاده رفتم و آن ماهرو سوار امشب
برفت یار و من اندر قفاش رخت حیوةبرون کشیدم از این دارو این دیار امشب
چون گرد باد دویدم که گیرمش دامنبغمزه گفت بمان خوش در انتظار امشب
قرار نیست مرا در دل و توان در تنکه رفت از کفم آن زلف بیقرار امشب
ستاره می شمرم تا که سرزند خورشیدکه رفت ماه من از چشم اشبکار امشب
بغیر پیرمغان کس نگشت عقده گشاکه لطف او شکند بازوی خمار امشب
بریز ساقی از آن آب آتشین که مرافتد به خرمن صبر و سکون شرار امشب
فراق یار، به «حاجب » نصیب و قسمت نیستکه واصل است بدان یار گلعذار امشب