گنج

شمارهٔ ۲۱

۱۵ بیت
به حقارت منگر مدعیا ایران راایزد آباد کند عاقبت این ویران را
یوسفی هست به حسن ار چه بود زندانیعزت مصر، ز یادش برد این زندان را
گرچه در عهد قدیمش همه مینو خواندندمیتوان مینو از این بعد بخوانند آن را
باغ رضوان که بود، وعده زاهد این استمرد و زن حوری و غلمان شود این رضوان را
قاب شیران دژم مکمن گرگان نشودتهی امروز مبین روبهکا میدان را
جامه وصل بپوشان و بر آتش زن آبای عجب این تن عریان و دل بریان را
قوت بازوی مشروطه چو نیروی قضاستغالب آنست که مغلوب کند سلطان را
از قد و خدو خط تازه جوانان بینیبر زمین غرقه بخون سرو و گل و ریحان را
قهقرائی که تو از راه خدا برگشتیلعن تا کی کنی از بیخردی شیطان را
نیست جز، انس و محبت غرض از هستی کلورنه حیوان بشرف چیره بود انسان را
هان به میدان علی(ع) آمد، تو معاویه بروعمرآسا بحیل کن سر، نی قرآن را
آب حیوان که دهد عمر ابد داند خضرعین علم است که انسان کند او حیوان را
مدعی راست سری سخت تر، از سندان لیکپتک وش خامه ما بشکند این سندان را
آخر ای صلح کجائی چه کسی، رخ بنماروز وصل آر بپاداش شب هجران را
صلح کل چیره به جنگ است چنان صدق به کذب«حاجبا» مژده بس این دایره امکان را