گنج

شمارهٔ ۲۰

۶ بیت
الایا ایها الساقی دع الدنیا و ما فیهابده صوفی‌وشان را زان شراب ناب صافی‌ها
طبیب حاذقی ای دوست بیماران هجران رابیانت صحت عاجل میانت عین شافیها
میانش را، به مو نسبت نباشد لیک دانستمجهان را بسته با یک مو چو کردم موشکافی‌ها
غمت را بود با دل‌ها شکایت‌ها ز موج خونلبت از یک تبسم کرد دل‌ها را تلافی‌ها
برو ای صوفی زاهد ببند این دکه حسرتگذشت آن خرقه‌بازی‌ها و عرفان کهنه‌بافی‌ها
به «حاجب» امر شد تا صلح کل گیرد جهان لیکنبرنجد طبع جنگی زین مناهی وین منافی‌ها