گنج

شمارهٔ ۱۳۸

۹ بیت
تیر ملامتت به بین بسکه نشسته بر دلمکیست که متصل کند ضربت شست قاتلم
خصم کند خراب اگر خلوت قدس یار راباز شود عمارت این هیکل اعظم از گلم
من بسر ره افکند سایه همای همتمچند به خاک و خون طپد طایر روح بسملم
حاصل کذب مدعی سیم و زر است و نقل و میکشته ماست صدق از آن خون دل است حاصلم
باز سفید و حدتم شیر سیاه کثرتمخوف نه از مَرّاد دم ، بیم نه از سلاسلم
گر توبه حسن و دلبری از هه خلق برتریمن به فنون عاشقی از همه دور کاملم
کشتی عزم مدعی غرق یم فنا بودمن که شکسته کشتیم حافظ بحر و ساحلم
برمه و آفتاب از مینگرم که بگذردآینه وار می رود روی تو از مقابلم
عزم تو «حاجبا» دهد نظم جهان و گویداآیت رحمتم از آن بر همه خلق نازلم