شمارهٔ ۱۳۳
اگر خونم خورَد جانان نخواهم کرد من ترکشدلا میبوس دست و تیغ و نازش را نکوتر کش
مرا ابرو کمان، صیاد زد با تیر مژگانشبه خون چون دید غلتانم چو آهو بست بر ترکش
خورد گر خون مشتاقان چو می روزی بت جاناننه یک تن میدهد ترکش نه یک کس میکند ترکش
مرا ماهی است مهر آیین که خورشیدِ جهانآرابُوَد تاجی که از عهد قدم بوداست بر ترکش
اگر گویند عیسی گشته با خورشید همزانوتو از خورشید و از کیوان لوای خویش بر ترکش
فلک تیری است زهرآلوده کورا در نیام استیقدر تیری است سوهان خورده کو را هست برترکش
بریزی خون «حاجب» زان سرانگشتانِ عنابیتو دستی بر لب خشک من و بر دیدهٔ تر کش