شمارهٔ ۱۰
کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب رااز آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را
خاک وجود عاشقان برباد خودکامی مدهای ترک آتش خوبگیر از تشنه کامان آب را
زنجیر شیران کرده ای هر تاری از گیسوی خودپرداختی از جنسِ خود ، ای شیر شکر ، قاب را
محرابیان ابرویت اندر صلوة دایمندبگذار بر اهل ریا این منبر و محراب را
دریاب عمر جاودان از جرعه پیرمغانزین باده کن مست ابد یکباره شیخ و شاب را
بی آتش و بی دود، و دم گرمیم در سرمای دیمنعم بگو کمتر کشد منت خز و سنجاب را
ای عدل عالمگیر ما با صلح کل دمساز شوبرچین بساط ظلم و کین بر هم زن این اسباب را
خورشیدوش پنهان مشو مه خودنمائی می کندباز آی تا رسوا کنی این کرمک شب تاب را
در خواب دیدم شمس را تابید از برج شرفاز خانقاهش یافتم تعبیر کردم خواب را
«حاجب »به می ار کرده رم از بیم گرگ و سگ چه غمراعی چو شد خصم رمه خجلت دهد اکلاب را